ميرزا حسن حسينى فسايى

333

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

موردستان آمده با كلو علاء الدين محمد موردستانى سخنان گفته ، جوابهاى سخت شنيده ، عود به خرگاه سلطنت خود نمود « 1 » . در روز ديگر سپاه خواجه حسين براى تسخير شهر يورش آوردند و مردمان شهرى پاى ثبات فشرده ، كارى نكرده عود نمودند و در عصر همان روز يكى از امراى سپاه خواجه حسين از اردو كوچ كرده وارد شيراز گرديد و خواجه حسين از اين واقعه پريشان گشته از اردو بيرون رفت و روز ديگر تمام امراء و لشكريان از دروازه موردستان وارد شيراز گشته به عنايت اميرزاده اسكندر سرافراز گرديدند و خواجه حسين به جانب كرمان شتافت و چند نفر از امراء كه در خدمت اميرزاده پير محمد به كرمان مىرفتند كه قضيه شهادت اميرزاده اتفاق افتاد ، از خواجه حسين فرار كرده بودند ، عود به شيراز مىنمودند ، از جمله امير صديق در راه كرمان خواجه حسين را ديده و شناخته ، او را گرفته ، گوش او را بريده براى نشانه از پيش روانه شيراز داشت « 2 » و روز ديگر خواجه حسين را به تكيه حضرت شيخ سعدى عليه الرحمه رسانيدند و ريش او را تراشيده ، بر گاوى نشانيده وارد شيرازش داشتند و اميرزاده اسكندر از او پرسيد چرا مرتكب اين كار شنيع شدى در جواب گفت براى او بد شد و براى شما خوب ، اميرزاده باگزلك به دست خود يك چشم او را درآورد « 3 » پس فرمود با چماق او را كشتند و سرش را به اصفهان فرستاده ، جنازه‌اش را سه روز آويخته ، او را سوزانيدند و چنان كه در سابق نگاشته گشت سلطان معتصم پسر سلطان زين العابدين پسر شاه شجاع پسر امير مبارز الدين آل مظفر در وقتى كه سلطان زين العابدين را به حكم سلطان صاحبقران امير تيمور - گوركان به سمرقند مىبردند از راه فرار كرده به جانب شام برفت و در اين اوان از شام به آذربايجان آمده ، امير قرا يوسف تركمان مقدم او را مبارك دانسته ، لشكرى به او داده ، روانه اصفهانش داشت كه ملك موروثى خود را تصاحب كند « 4 » ، بعد از ورود او به حوالى اصفهان ، اميرزاده عمر شيخ پسر اميرزاده پير محمد مقاومت نياورده به جانب يزد فرار نمود و اميرزاده اسكندر بعد از اطلاع با سپاه فارس قاصد اصفهان گرديد و چون نزديك شد با سپاه سلطان معتصم جنگ كرده ، فتح عايد اميرزاده اسكندر گرديد و سلطان معتصم از جنگ برگشته ، خواست اسب خود را از جدولى بجهاند كه از اسب افتاد و كسى از سپاه اميرزاده اسكندر رسيده او را شناخته سرش را بريده « 5 » ، خدمت اميرزاده [ اسكندر ] آورد و اميرزاده صورت فتح را با چاپار روانه خراسان داشت و از عم كامكار حضرت خاقان شاهرخ استدعا نمود كه يكى از برادران او را روانه فارس نمايد « 6 » و خاقان سعيد شاهرخ ميرزا بايقرا را كه برادر كهتر اميرزاده اسكندر بود روانه فارس داشت و در اين اثنا اميرزاده رستم ، پسر اميرزاده عمر شيخ به رخصت و اجازه خاقان سعيد ، قاصد اصفهان گشته بر جناح تعجيل وارد گرديد « 7 » و اعيان اصفهان به ورود او خاطر را آسوده داشتند و اميرزاده اسكندر عود به شيراز نمود و چون از انتظام مهام فارس فارغ گرديد ، انديشه بر تسخير اصفهان

--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 571 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 572 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 572 . . گزلگ يا گزليك لفظى تركى است به معنى كارد كوچك دسته دراز . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 572 . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 573 . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 573 . ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 574 .